دخترکم بیست و شش سال قبل ما به این خانه اسباب کشی کردیم. فکر نکنی خانه کودکی های مادرت از همان ابتدا به این زیبایی و خوب بود. هیچ وقت روزی که به این خانه آمدیم را فراموش نمی کنم شش سال داشتم، اثاث خانه اجاره ایمان را بار وانت کردیم و به اینجا آمدیم. خانه ای که نه پله داشت، نه پنجره، فقط یک اتاقش را گچ کاری کرده بودند، تمام اثاث را در همان اتاق چیدیم. هوا سر بود. سالها از آن روز می گذرد اما من هر سال با رسیدن فصل سرما آن دخترک معصوم را می بینم که گوشه اتاق سرد و نمور خانه جدیدشان نشسته است، دخترم آرزو می کنم نه تو و نه هیچ دختر دیگری در دنیا سرمای آن روز زندگی مادرت را تجربه نکند. بیست و شش سال گذشته اما سردی و تاریکی آن روز را هنوز یا پوست و استخوانم حس می کنم. شاید آن سرما آن روز می خواست به آن دخترک معصوم گوشه اتاق بفهماند که ساعت های تلخ زندگیش از همین لحظه آغاز شده است. دخترکم هیچ وقت اجازه نمی دهم بفهمی سرما چه حسی دارد. هیچ وقت اجازه نمی دهم روز اول اثاث کشی برایت خاطره تلخی باشد. دخترکم هیچ وقت نمی گذارم دخترکی غمگین کنج یک اتاق سرد اولین خاطره از کودکیت باشد.
برچسب:
نویسنده: نیکان نصیری